خارج از ده به دشت سرسبزی
باغ بود و درخت بسیاری
صاحبش یک جوان زیبا رو
مونس او سگ وفاداری
نوکری خدمت سگش میکرد
در قفس همسرش به زندان بود
نان خشکی غذای هر روزش
در دلش غصه ی فراوان بود
روزگاری از آن مکان رد شد
پادشاهی و لشگری همراه
همسرش را میان زندان دید
چشم پر خون و سینه ای پر آه
نعره ای زد گناه این زن چیست
همسرت را اسیر خود کردی
ماجرا را بگو به من ظالم
ای جوان کینه توز و نامردی
همسرت چون فرشته ای زیباست
عمر او را تو داده ای بر باد
یا بگو ماجرای ظلمت را
یا تو دانی و ضربه ی جلاد
آه سردی کشید و گفت ای شاه
آمدم من به خانه ام روزی
ناگهان صحنه ی بدی دیدم
صحنه ی زشت و درد جانسوزی
کنج خانه کنار آن دیوار
گوشه ای دنج و انحنا باشد
دیدم این زن کنار مردی پست
غرق عیش و تب زنا باشد
من گرفتم دو دست مردک را
پیکرش را به روی سر بردم
همسرم خنجری به دستش داشت
ضربه ای را ز خنجرش خوردم
جوی خونی ز من روان گردید
تا نخوردش تکان دگر مشتم
ضربه هایی به من پیاپی زد
جای زخمش ببین تو بر پشتم
غرق خون نقش بر زمین بودم
ضربه هایی که بر سرم کوبید
تا رسیدم به حال بیهوشی
او لگدها به پیکرم کوبید
ناگهان از کنار این خانه
رحمت از جانب خدا آمد
بر نجات من ستمدیده
این سگ خوب و باوفا آمد
همسرم را کنار نعشم دید
دست پر خون و چهره ای خندان
حمله ور شد به این خیانتکار
دست او را گرفته بر دندان
نا گهان مرد بی حیا با چوب
ضربه ای را به پشت حیوان زد
سگ گلویش گرفت و او را کشت
ناله و ضجه ی فراوان زد
رفت و راهی شد او به هر سویی
باخدایی به نزد من آورد
رفته بود او به این ده بالا
کدخدایی به نزد من آورد
اینچنین او به چنگ و دندانش
حائلی بر نجات جانم بود
گر نبود این سگ وفادارم
مرده بودم که بر زیانم بود
حرف او لحظه ای که پایان یافت
پادشاه آنچنان به خود آشفت
رفت و بین سپاه یارانش
جمله ای را میان آنان گفت
قدر یک سگ کمی وفاداری
گر به قلب سیاه آدم بود
این جهان چون بهشت جاویدان
خالی از هر بلا و ماتم بود
شعر از دفتر اشعار مجید شاکری حسین آباد
نظرات شما عزیزان:
بینام 
ساعت2:48---16 خرداد 1394
علی اصغر هادی گل - مدیر وبلاگ خلج و خلجستان 
ساعت8:15---26 فروردين 1394
با سلام : به دنبال جستجو در اینترنت به وب و سایت شما رسیدم . بعضی از اشعار تان را خواندم . طبع ظریف و روانی در سرودن اشعار دارید . خداوند شما را حفظ نماید. بدرود
MAHTAB 
ساعت16:56---28 تير 1393
masi 
ساعت17:36---6 تير 1392
شعر نبود واقعان فراشعر بود...
نفس 
ساعت21:25---26 خرداد 1392
قشنگ بود...
elnaz 
ساعت16:28---1 شهريور 1391
این ها اوج غمه
از دله
نمیشه پنهانش کرد
زیباست
باران 
ساعت21:54---12 مرداد 1391
درود مجید جان
بسیار زیبا
zohre 
ساعت10:25---1 تير 1391
سلام وهزاران درود
تقریبا اکثر شعراتونو خوندم
فوق العاده بودند
زیبا ودلنشین
در اوج شاعرانگی
با قلمی به روز
اما
چرا اینقدر همشون غمین ؟!!؟؟؟.gif)
دلمون گرفت شاعر
قلمتون جاری وجاوید
آناهیتا 
ساعت16:32---31 خرداد 1391
شعرهایت خیلی رنگ غم دارند
فاطمه 
ساعت13:34---30 خرداد 1391
اینکه بگم خیلی قشنگه از درد عمیقی توش هست هیچی کم نمی کنه اما خیلی قشنگ نوشتید فقط حیف ...
s@rv 
ساعت21:48---29 خرداد 1391
سلام مجيد جان
ابتدا عيدمبعث برشما مبارك
امشب بسيار شب خوبي است برام .چون هم عيد است .هم چندلحظه قبل صداي هميشه گرمتان شنيدم وهم اينكه اين سعادت نصيبم شد وبلاگ بسيار زيبايتان ببينم
البته چون گرفتارم وفراموش ميكنم روي وبلاگم آدرس بگذاريد تا بياري خداوند فردا شب اگر حياتي بود لينك كنم .اگر هم اطاقي بود كه مارا حلال كنيد
حتم فردا با فرصت كامل وبلاگ زيبايتان ميخوانم ودرددلهايم را برايت مينويسم
هميشه شاد.سرفراز وبرقرار باشيد
s@rv 
ساعت21:47---29 خرداد 1391
سلام مجيد جان
ابتدا عيدمبعث برشما مبارك
امشب بسيار شب خوبي است برام .چون هم عيد است .هم چندلحظه قبل صداي هميشه گرمتان شنيدم وهم اينكه اين سعادت نصيبم شد وبلاگ بسيار زيبايتان ببينم
البته چون گرفتارم وفراموش ميكنم روي وبلاگم آدرس بگذاريد تا بياري خداوند فردا شب اگر حياتي بود لينك كنم .اگر هم اطاقي بود كه مارا حلال كنيد
حتم فردا با فرصت كامل وبلاگ زيبايتان ميخوانم ودرددلهايم را برايت مينويسم
هميشه شاد.سرفراز وبرقرار باشيد
هادي بياباني 
ساعت21:40---29 خرداد 1391
سلام بر دوست مهربونم شعر بسيار زيبايي بود موفق باشي رفيق خوبم راستي وبلاگت رو لينك كردم
بهمنی(باران) 
ساعت22:05---24 خرداد 1391
سلام وبلاگ شعر باران به روز شد.منتظر حضور گرمتان هستم.
پ.شمع 
ساعت11:44---24 خرداد 1391
ابرو باد مه و خورشید و فلک در کارند...
حیف از آن شعله های شمعی که
می رود به سوی خاموشی
شعر ، این بهار قشنگم را
می سپارم به فراموشی
باد شعله های یادت را
از شب ارغوانی ام دزدید
ابری آمد ز پشت غفلت ها
شاد بود ،در اوج گریه می خندید
ماه با آن نگاه بی روحش
سردو ساکت چه بی رویاست
آری امشب در نبود او
باز هم آسمان من زیباست
گفتم ای شب چرا ز جام جم
جرعه ی بی ریا نمی نوشی
رفته ام تا ابد ز یاد او
در وفایش چه بیهوده می کوشی
پ.شمع
21 خرداد ماه 1391
هدیه ارجمند 
ساعت21:39---22 خرداد 1391
سلام علیکم...
با یک متن به روزم ...
یاعلی....
صبا 
ساعت10:11---18 خرداد 1391
درود بر استاد شاکری عزیز
بنده به طبع روان شما قبطه میخورم
اما از این طبع روان چرا در بیان مطالب شاد بهره نمیگیرید؟ حیف نیست ! @};
اعظم گلیان ( ماهور ) 
ساعت15:50---16 خرداد 1391
سلام جناب شاکری
شعر زیبا و غمگینتان مرا به یاد شعری از فروغ انداخت
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها...
همواره برقرار باشید شاعر بزرگوار
مریم 
ساعت20:09---15 خرداد 1391
سلام خیلی زیبا و غمگینه